
دو جاده در جنگلی زرد از هم جدا میشوند
و افسوس که نمیتوانستم از هر دو بگذرم
و مسافری باشم؛ دیر زمانی ایستادم
و یک جاده را تا دوردست تماشا کردم
تا جایی که به درون درختان میپیچی

اولینبار وقتی اتفاق افتاد که یک استکان را شکست. استکان را از روی میز برداشت و کوبید به دیوار.
همه ساکت شدند. هیچکس توقع همچین عکسالعملی را از او نداشت. در حالی که نفس نفس میزد...
يك داستان تا چه اندازه ميتواند كوتاه باشد و باز داستان خوبي محسوب شود؟
"از بچهها عذر میخواهم که این کتاب را به یک آدم بزرگ هدیه کردهام. عذر من موجه است چون این آدم بزرگ بهترین دوستی است که در دنیا دارم. عذر دیگری هم دارم: این آدم بزرگ میتواند همه چیز حتی کتاب بچهها را بفهمد، عذر سومی هم دارم: این آدم بزرگ ساکن فرانسه است و درآنجا سرما و گرسنگی می خورد و نیاز بسیار به دلجویی دارد...