تبليغاتX
آلاچیق
ســایـبـــانـــی بـرای هــمــه کـــس و هــیـــچ کـــس

دو جاده در جنگلی زرد از هم جدا می‌شوند

و افسوس که نمی‌توانستم از هر دو بگذرم

و مسافری باشم؛ دیر زمانی ایستادم

و یک جاده را تا دوردست تماشا کردم

تا جایی که به درون درختان می‌پیچی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 20:5  توسط مروارید جلالی  | 

- وقتشه

تمام شب بیدار مانده بود. مگر می‌توانست بخوابد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:8  توسط مازیار آخوندی  | 

اولین‌بار وقتی اتفاق افتاد که یک استکان را شکست. استکان را از روی میز برداشت و کوبید به دیوار.

همه ساکت شدند. هیچکس توقع همچین عکس‌العملی را از او نداشت. در حالی که نفس نفس میزد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 0:13  توسط بهزاد نژاد قنبر  | 

يك داستان تا چه اندازه مي‌تواند كوتاه باشد و باز داستان خوبي محسوب شود؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 22:53  توسط مروارید جلالی  | 

"از بچه‌ها عذر می‌خواهم که این کتاب را به یک آدم بزرگ هدیه کرده‌ام. عذر من موجه است چون این آدم بزرگ بهترین دوستی است که در دنیا دارم. عذر دیگری هم دارم: این آدم بزرگ میتواند همه چیز حتی کتاب بچه‌ها را بفهمد، عذر سومی هم دارم: این آدم بزرگ ساکن فرانسه است و درآنجا سرما و گرسنگی می خورد و نیاز بسیار به دلجویی دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 21:12  توسط بهزاد نژاد قنبر  |